سفارش تبلیغ
صبا
دانشمند رابرای دانشش بزرگ بشمار و درگیری با وی را واگذار [امام کاظم علیه السلا]

لاابالی
خانه | ارتباط با لاابالی مدیریتبازدید امروز:3بازدید دیروز:5تعداد کل بازدید:28068

 :: 88/3/27::  6:31 عصر

یه بغضی داره گلوم رو می­فشره ... احساس می کنم کسی داره مجبورم می­کنه که کاری رو مخالف خواسته­م انجام بدم. هر چند هیچ تغییری در برنامه روزانه­م صورت نگرفته و همه چیز مثل قبله، اما احساس می کنم همه کارهام زورکیه! واسه همین اصلا دست و دلم به کار نمیره و اعصابم مشوشه.

روزهای سخت تو زندگیم زیاد گذروندم؛ الان هم چندین مساله هستند که با هم، آزارن می دن! ولی اونچه که من رو مشوش کرده و داره خفه­م می کنه، اینه که احساس می کنم جبر بر تمام زندگی­م سایه انداخته. انگار هر اتفاقی که تا الان تو زندگیم افتاده تحت سایه جبر بوده و من فقط یک مهره بودم و چون غافل بودم، موفقیت ها و شکست ها رو برای خودم ثبت می کردم.

چقدر احساس بدیه! مثل احساس پوچی می مونه ...

یعنی همه این احساسات واسه فنا شدن دموکراسیه؟!
مگه دموکراسی چی بوده که وقتی دارن ازم میگیرن انقدر حالت خفگی بم دست داده؟!

شما هم همین احساس رو دارید؟



لیست کل یادداشت های این وبلاگ